|
روزي دهقانـــــي نشسته بود. برزگـــــري او را خياري نوبـــــاوه آورد. دهقان، حساب خـــانه برگرفت. هر كسي را يكي بـــــداد و يكي فرا غــــلام داد كــــــه بر پاي ايستاده بود. دهقان را هيچ نماند. غلام خـــدمت كرد و بايستاد و ميخــــورد. خــــواجه را نيز آرزو آمــد. گفت: پاره اي بـــــه من ده و غلام پاره كـــرد و پاره اي به خــــداوند داد. دهقان چون به دهان برد، تلخ بود. گفت اي غلام! خياري بدين تلخي و تو بدين خوشي ميخوري؟
گفت: از دست خـــداوندي كــــه چندين سال شيرين خـــورده ام، به يك تلخ چه عذر آرم كـــــــــه رد كنم؟
|