Home || Herat || Music || Photo || Index

ســه حکایت

 

اول

روباهي با گـــرگي دم مصادقت ميزد و قدم موافقت مينهاد. با يكديگر به باغي بگذشتند. در، استوار بود و ديوارها پرخار. گرد آن بگرديدند تا به سوراخي رسيدند، بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گــــــرگ به زحمت فراوان. انگورهاي گوناگون ديدند و ميوههاي رنگارنگ يافتند. روباه زيرك بود حال بيرون رفتن را ملاحظه كرد و گـــرگ غافل چندان كه توانست بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستي برداشت و روي بديشان نهاد. روباه باريك ميان زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگ شكم در آنجا محكم شد. بـــــــاغبان به وي رسيد و چــــــوبدستي كشيد. چندان بزدش كه نه مرده و نه زنده، پوست دريده و پشم كنده از سوراخ بيرون رفت.

زورمندي مكن اي خـــواجه به زر كاخر كار زبون خواهي رفت

فربهت كرده بسي نعمت و ناز زان بينديش كه چـون خواهي رفت

با چنين جثه ندانم كـــــه چسان به در مــــرگ برون خواهي رفت

دوم

در مجلس كسري، سه كس از حكماء جمع آمــــــدند: فيلسوف روم و حكيم هنــــــد و بوزرجمهر. سخن به اينجا رسيد كه سختترين چيزها چيست؟ رومي گفت: پيري و سستي با ناداري و تنگدستي. هندي گفت: تن بيمار با اندوه بسيار. بوزرجمهر گفت: نـــزديكي اجل با دوري از حسن عمل. همه به قول بوزرجمهر رضا دادند و از قول خويش بازآمدند.
 

سوم

جاحظ گويد كه هرگز خود را چنان خجل نديدم كه روزي مرا زني بگرفت و به دكان استاد ريختهگر برد كه همچنين! من متحير شدم كه آن چه بـــود؟ از آن استاد پرسيدم. گفت: مرا فرموده بود كه تمثالي بر صورت شيطان بـــــراي من بساز. من گفتم: نميدانم كه بر چه شكل ميبايد ساخت؟ تو را آورد كه بدين شكل!

مولانا عبدالرحمن جامی هروی

ارسالی هنگامه زهرا فروغ

Copyright Herat.Co.Uk Inc All Rights Reserved.