|
محمد بن اسحق گويد: هاجر چون اول بار كه بر كوه صفا آمد تا بنگرد تا هيچ آدمي و انيسي و آبي بيند، از جانب كوه مروه آوازي شنيد. از آنجا بدويد و به كوه مروه آمد بنگريست هيچ كس را نديد هم آواز از كوه صفا ميآمد. چون با كوه صفا آمد هيچ كس را نديد. باري ديگر آواز از كوه مروه ميشنيد بدويد با كوه مروه آمد، كسي را نديد، آواز از صفا ميآمد! با صفا دويد همچنين تا هفت بار. به بار هشتم مدهوش و متحير شد. آواز داد كه بار خدايا اين آواز نميدانم تا تو كني، آوازت شنوم و تو را نميبينم. به خدايي تو كه اگر به نزديك تو فرجي و فرياد رسي هست، به فرياد رس كه هلاك مرا دريافت.
حق تعالي آن دويدن ضعيفه را ركني كرد از اركان حج تا هر كه به حج آن خانه رود موافقت تاختن و سعي هاجر را هفت بار از ميان صفا و مروه سعي كند، ابتدا به صفا و ختم به مروه. آنگه آن آواز، او را متتابع ميبود و هاجر بر اثر آواز ميرفت تا به نزديك درخت رسيد. آواز جري آب شنيد كه بر روي زمين ميرفت. عجب داشت بدويد تا به نزديك اسماعيل آمد، آب ديد! وهب منبه گويد به بار هفتم، هاجر چون آيس شد و محنت به غايت رسيد، جبرئيل عليه السلام بيامد و پاي اسماعيل بگرفت و پاشنه پاي او به زمين ميماليد. چشمهاي آب پيدا شد و هر چند ساعتي برآمد بيشتر شد تا بر روي زمين روان گشت. هاجر از مروه نگاه كرد بياض و لمعان آب ديد. عجب داشت بدويد، آبي ديد كه از زير پاي اسماعيل بردويده و بر روي زمين ميرفت. هاجر بيامد و پاره ريگ پيرامن آن آب بركرد و چالهاي بكرد كه آب در او ايستاد و آنگه قربهاي از آن آب پر كرد.
رسول عليه السلام گفت: خداي بر مادر من هاجر رحمت كند، اگر آن آب را منع نكردي، از آن آب همه باديه برفتي. هاجر را دل نميداد كه از آن آب باز خورد براي اسماعيل. هاتفي آواز داد و گفت آب بازخور و مترس كه خداي تعالي جل جلاله اين آب براي شما پيدا كرد و اين آب شرب حجاج خانه او خواهد بودن و خداي تعالي بر دست شما اساس و قواعد اين خانه پيدا خواهد كرد تا خانه را عمارت كني و خلايق از اقصاي عالم به حج به اينجا آيند، هاجر دل خوش گشت و ساكن شد و آب باز خورد و آن آب هر روز زياده شد و او بند از پيش او برگرفت تا آب روان گشت و بر روي زمين رفت و گياه بسيار پديد آمد و زمين سبز شد و آن درختان كه آنجا بود تازه شد. اتفاق چنان افتاد كه جماعتي از قبيله جرهم به بازرگاني از شام به يمن ميشدند و آنجا منزلي نبود و عادت گذشتن بود. چون آنجا آبي و گياهي نبود ايشان را به منزلي كه بود فرود آمدند و از دور نگاه كردند، مرغان را ديدند كه پرواز ميكردند، با يكديگر گفتند به هر حال آنجا بايد تا آب باشد، كه مرغ جايي پرواز كند كه آب بود و به جانب مرغان روي نهادند، بياباني به وادي مكه فرو ميشدند. ايشان گفتند علي كل حال آنجا بايد تا آب باشد آنگه دو مرد را اختيار كردند و گفتند بر اثر اين مرغان برويد و بنگريد تا كجا ميروند كه ايشان سر آب دارند. آن دو مرد بيامدند و پي مرغان گرفتند تا به مكه رسيدند. نگاه كردند هاجر و اسماعيل را ديدند زني و كودكي تنها بيمردي و انيسي، و آبي روان ديدند و گياه زاري. عجب داشتند و بيامدند و او را پرسيدند كه جني يا انسي؟ گفت من انسم.
گفتند: اين آب از كجا آمد كه هرگز كس نگفت كه اينجا آب بوده است و اگر كسي خواهد چاه كند سيصد يا چهارصد گز ببايد تا آبي شور برآيد، اين چه حال است؟ هاجر قصه خود با ايشان بگفت و اكرام خداي تعالي ايشان را به آن آب. گفتند ما را از اين آب شربتي ده كه باز خوريم. ايشان را از آن آب بداد تا بازخورند. آبي عذب خوش بود. گفتند اين آب به ملكيت كراست؟ گفت مرا و فرزند مرا كه خداي تعالي براي ما پيدا كرد. آنگاه بر كوه رفتند نگريستند، همه زمين گياه زار ديدند و درختان سبز شده ديدند. گفتند تو را در اين آب و گياه مشاركتي يا مخاصمي هست يا مدعي؟ گفت حاشا كه اصل ملكيت اين، مراست و اين فرزند مرا! ايشان برفتند و قوم را خبر دادند و ايشان مردماني بودند خداوندان چهارپاي از گاو و گوسفند و شتر. شادمانه شدند، برخاستند و بار برنهادند و روي به آن جايگاه نهادند و پيرامن آن فرود آمدند و كس فرستادند به هاجر و گفتند اگر تو را شايد كه ما، در جوار و همسايگي تو فرود آييم كه تو نيز آنجا تنهايي و انيسي نداري و كسي نيست كه براي تو كاري كند و تو را و فرزند تو را خدمتكاري كند، ما اينجا فرود آييم و در جوار تو بباشيم و اين فرزند تو را بپروريم و خدمت به واجب كنيم و تو ما را از اين آب نصيبي كني و از اين گياه. هاجر گفت روا باشد و ايشان آنجا فرود آمدند و آن جايگاه به ايشان مأهول شد و نعمت بسيار پديد آمد و ايشان به راحت افتادند و خداي تعالي ايشان را بركاتي بداد .
|