Home || Herat || Music || Photo || Index

نکته های چند

 دست و پا بريده اي، هزار پايي را بكشت. صاحبدلي بر او گذر كرد و گفت: سبحان الله! با هزار پاي كه داشت، چون اجلش فرا رسيد از بيدست و پايي گريختن نتوانست!

x x x x x x x x

پارسايي را ديدم بر كنار دريا كه زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو، به نميشد. مدتها در آن رنجور بود و همچنان شكر حق تعالي ميگفت كه به مصيبتي گرفتارم، نه به معصيتي!

x x x x x x x x

اعرابي را ديدم در حلقه جوهريان بصره، حكايت همي كرد كه وقتي در بياباني راه گم كرده بودم و از زاد معني چيزي با من نمانده و دل بر هلاك نهاده، ناگاه كيسهاي يافتم پر از مرواريد! هرگز آن ذوق و شادي فراموش نكنم كه پنداشتم گندم بريانست باز آن تلخي و نوميدي كه بدانستم كه مرواريد است!

x x x x x x x x

هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نكشيده، مگر وقتي كه پايم برهنه بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم. به جامع كوفه درآمدم دلتنگ. يكي را ديدم كه پاي نداشت سپاس نعمت حق به جاي آوردم و بر بيكفشي صبر كردم.

مرغ بريان به چشم مردم سير كمتر از برگ تره برخوانست

وآنــــــكه را دستگاه و قوت نيست شلغم پخته مرغ بريانست

x x x x x x x x

درويشي را ضرورتي پيش آمـــد. كسي گفت: فلان، نعمتي دارد بيقياس. اگر بر حاجت تو واقف گردد، همانا كــــــه در قضاي آن توقف نـــــدارد. گفت: من، او را ندانم. گفت: منت رهبــــري كنم.

دستش گـــــرفت تا به منزل آن شخص در آورد. يكي را ديد لب فروهشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت. كسي گفتش چه كردي؟ گفت: عطاي او را به لقاي او بخشيدم .

x x x x x x x x

 درويشي مجرد به گوشه صحرايي نشسته بود. پادشاهي بر او بگذشت. درويش از آنجا كه فراغ ملك قناعت است، سر بر نياورد و التفات نكرد. سلطان از آنجا كه سطوت سلطنت است برنجيد و گفت: اين طايفه خرقه پوشان بر مثال حيواناند و اهليت آدميت ندارند. وزير نزديكش آمد و گفت: اي جوانمرد! سلطان روي زمين بر تو گذر كرد، چرا خدمت نكردي و شرط ادب بجا نياوردي؟ گفت: سلطان را بگوي توقع خدمت از كسي دار كه توقع نعمت از تو دارد. و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيتاند، نه رعيت از بهر طاعت ملوك!

ارسالی هنگامه زهرا فروغ

Copyright Herat.Co.Uk Inc All Rights Reserved.