Home || Herat || Music || Photo || Index

محـــل عبــرت

در ربيع الاخر سنه سبع و ثمانين و مأتين، اسماعيل ساماني، با دوازده هزار مرد به جنگ عمروليث رفت. گذر بر هري داشت. در كوچه باغي درختي پرسيب بر سر راه داشت. اسماعيل غلامي را نهاني بر آن گماشت تا خود كسي از آن سيب تصرفي خواهد كرد يا نه. همه لشكر بر آن بگذشتند و يك سيب تصرف نكردند. اسماعيل خداي تعالي را سجده شكر گزارد كه سياست و عدل او در دل آن لشكر بدين مرتبه رسيده است و اميد در ظفر بست. عمروليث با هشتاد هزار مرد آراسته برابر آمد. چون فريقين صف بياراستند و طبل جنگ فرو كوفتند، اسب عمروليث نشاط كرد و او را در ربود و به ميان لشكر اسماعيل ساماني آورد تا بيآنكه جنگي اتفاق افتد، گرفتار شد و آن همه لشكر به بانگ طبلي منهدم شدند. عمروليث را در خيمهاي محبوس كردند. از فراشان او يكي از آنجا بگذشت. عمرو او را بخواند و گفت: از جهت من چيزكي خوردني تدبير كن. فراش پاره اي گوشت به دست آورد و در يغلاوي قليه ميخواست ساخت. به طلب حوائجي رفت. سگي سر در يغلاوي كرد و استخوان برگرفت. دهانش بسوخت، سر به تعجيل بيرون آورد، حلقه يغلاوي در گردنش افتاد! ميدويد و يغلاوي ميبرد. عمرو بخنديد. موكلان كه ملازم او بودند، سؤال كردند كه موجب خنده چيست؟

گفت: هم امروز، بامداد خواليگرم شكايت ميكرد كه مطبخ سيصد شتر به دشواري ميبرند، زيادت ميبايد كردن و شب هنگام مشاهده ميكنم سگي به آساني ميبرد. (... به هر كه خواهي عزت ميبخشي و هر كه را خواهي خوار ميگرداني، خير و نيكويي به دست توست، به درستي كه تو بر هر چيز توانايي. آل عمران، آيه 26)

اسماعيل ساماني، حاجب را پيش عمروليث فرستاد و او را استمالت داد كه انشاء الله تو را از خشم خليفه خلاصي كنم. عمرو، بر اسماعيل آفرين كرد و گفت: ميدانم كه مرا از خليفه روي خلاص نخواهد بودن، اما امير اسماعيل آنچه طريقه مردي بود گفت. و بازوبندي بدان حاجب داد و گفت امير اسماعيل را خدمت رسان و بگو كه ميشنوم كه لشكرت بينواست. اين نسخه گنجهاي من است و برادرم. همان بهتر كه اين مال به بندگان تو عايد گردد تا ايشان را اهبتي باشد. از بندگي توقع آن است كه كردار موافق گفتار فرمايي و از خون من دست كوته كني و مرا به حضرت خليفه فرستي. حاجب به تصور آن كه از بهر اسماعيل تحفه آورده بشاش ميآمد. امير اسماعيل بانگ بر او زد و گفت باز گرد و اين نسخه با او باز ده و بگو: اسماعيل ميگويد از غايت دانش ميخواهي كه بر اهل خرد فزوني جويي؟ تو را و برادرت را گنج و دفينه از كجا آمد؟ همه جهان را معلوم است كه شما روگر بچگانيد. دو سه روزي سعادتي كه به حقيقت عين شقاوت بود. مساعدت شما كرد و در جهان استيلا يافتند و به زور ظلم و جور اموال مردم حاصل كرديد. مظلمهاي كه از آن اموال در گردن شماست، ميخواهي كه به صنعت در گردن من افكني؟ من از آنها نيستم كه اين بازي بخرم و آنچه گفت كه او را قصد خون نكنم. چون مرا بر او حق خوني نيست، چرا دست به خونش بيالايم و آنچه گفت او را به خليفه فرستم، به غير از اين چگونه توان كرد؟

 حاجب برفت و جواب با گنجنامه بدو رسانيد و گفت: هزار آفرين بر روان پاك امير اسماعيل باد. امروز به زماني افتاده ايم كه برادر خون برادر جهت اندك فايده دنياوي روا ميدارد و غنيمت ميشمارد. اسماعيل ساماني، عمروليث را مقيد به حضرت خليفه فرستاد. چون چشم خليفه بر عمرو افتاد، گفت: سپاس خداي را كه مرا بر تو مسلط كرد و كار تو را كفايت كرد (تو را از كار حكومت آسوده ساخت) و او را محبوس كرد. و در عهد معتضد دو سال محبوس بود. به وقت وفات، معتضد به روايتي خادمي را فرستاد تا او را بكشت و به روايتي او را فراموش كردند و خوردني ندادند تا بمرد. كار او موجب اعتبار جهانيان است: با آن كه از پادشاهان هيچ كس را چون او سفره و خوان نبوده، مع هذا از گرسنگي مرد!
 

 

ارسالی هنگامه زهرا فروغ

 

Copyright Herat.Co.Uk Inc All Rights Reserved.