|
تا لذت انس چشيدم وحشت در جهان نيافتم اگر به سوراخ سوزني رفتم آن را به گشادگي آسمان يافتم به هر تاريكي كه نگاه كـــــردم آن را روشن ديدم پناه ميبرم به نـــــور وجه تو كه تاريكي ها از او روشني يافت با يادم آمد محبوب و مكروه را همه محبوب يافتم: (... چه بسيار كه چيزي شما را ناگوار آيد ولي خير شما در آن است... بقره، آيه 216) ياد كردم: در انديشه افتادم كه با اين گشادگي، مردمان چرا در تنگاند و با اين روشني، جهان بر چشم خـــلايق چرا تاريك است؟ دانستم كه آن تنگي دل خــــودشان است كه جهان بر ايشان تنگ مينمايد همچـون كسي كه سرش بگردد كه عالم پيش چشمش گردان نمايد، حــــال آن كه عالم ساكن است، سر اوست كه ميگردد! و همچنين دانستم كه آن تاريكي چشم ايشان است كه جهان بر ايشان تاريك مينمايد، همچون آن شخص كه كور شد، با اهل خانه گفت چه شد چراغ شما را كه بمرد؟! اي خواجه اين چراغ توست كه بمرد، چراغ خانه روشن است!
القصه، بر لب آب تشنه مردن غبني عجب است و با اين نور پاشي، رهين ظلمات بودن را بــــدبختـــي سبب است. (و كســـي را كه خـــــداي نورش نبخشيد، برايش نوري نيست. نور، آيه 40)
اي وليم! صفت وحشت دوزخ شنيده اي؟ جايي ميشناسم موحشتر از دوزخ، و آن درون دل جاهلان است!
اي وليم! صفت انس بهشت شنيده اي؟ جايي ميشناسم انيستر از بهشت، و آن درون دل عارفان است
عبدالله قطب
|