|
آورده اند كه ابراهيم ع روزي به طلب ميهماني بيرون رفت تا با هم طعام خورند، چــه عادت فرخنده اش چنان بود كـــه بي مهيمان چيزي نخــــوردي. و بعد از جستجــــوي بسيار، پيرمردي يافته به خانه آورد و در اطوار پير تأمل نموده او را از دين بيگانــه يافت. بنابر آن، او را طعام نداده از خــــانه اش بيرون فرستاد. چون پير از نظر خليل الرحمن غايب گشت، خطاب عتاب آميز از درگاه ولي النعم و الاحسان در رسيد كه يا ابراهيم! اين بنده نافرمان با وجود كثرت تمرد و عصيان در مدت عمر خـــويش از خوان افضال ما بي نصيب مــــأيوس نگشت كه نوميد شود. امروز كـه يك چاشت او به تو حواله شد از خانه ات گرسنه و محروم به در كردي.
منش داده صد سال روزي و جان تو را نفرت آيد ازو يك زمان
آنگاه ابراهيم از اين حديث متأثر گشته به تعجيل تمام از عقب آن پيرمــرد بيرون آمده او را دريافت و به مبالغه تمــــام او را به خانه باز آورد. آنگاه پير از ابراهيم سبب رد و قبــول پرسيد. ابراهيم صورت واقعه باز نمود. پير رقت كرده، گفت زهي خداوند كــه دوست را به جهت دشمن عتاب ميكند.
آنگاه پير مشرك از دين خـــود تبرا نموده ملت حنيف قبول كـــــرد و يكي از مخلصان حقيقي و مؤمنان تحقيقي گشت.
|