|
... حليمه گويد كــــه اندر آن سال، قحطي بزرگ شد و بر من رنج بسيار رسيده بود. و اندر آن شب كه محمد ص بزاد، من به خواب ديدم كه مرا يكي فـــــرشته گرفته به هوا برد و يكي چشمه آب ديدم كه هرگز چنان نديده بودم، گفت ازين بخور بخوردم. گفت نيز بخور! نيز بخوردم. گفت اكنون شير تو بسيار گردد كه تو را شيرخوارهاي ميآيد كه سيد اولين و آخرين است و از خواب بيدار شدم، شير خويش بسيار ديدم و قوت خـويش، و هيچ اثر گرسنگي نيز به من راه نيافت. ديگر روز، زنان بنيسعد مرا گفتند يا حليمه امروز به دختر پـادشاهي ماني! من هيچ چيز نگفتم تا بر كوه شدم به طلب هيزم و گياه. زماني بود، منادي بانگ كــرد كه چرا به مكه و حرم نشويد و سيد اولين و آخرين را نستانيد و شير ندهيد تا كـــــار شما به دو جهان نيكو گردد؟
آن زنان و من نيز با ايشان فرود آمديم و راه برگرفتيم. هر جا كه من تنها مــــاندم، همه نبات و سنگها مرا همي گفتند بهترين خلقان را تو يافتي، نيز هيچ انديشه مدار. تـــا من بيامدم، همه زنان بنيسعد رفته بودند سوي مكه. من يار خويش را گفتم ما نيز ببايد رفت. يكـــــي ماده خري داشتم. برنشستم و رفتم، من و صاحب خويش سوي مكه. تا من آنجا شـــدم اين زنان به مكه اندر شده بودند و همه فرزندان كه مادر و پدر داشتند بستده. من يكي مـــرد ديدم با شكوه به بالاي يكي خرمابن كه بيرون آمد از ميان كوه مرا گويد يا حليمه! آن به تو مـاندست تو سيد عرب را طلب كن. پس چون آنجا برسيدم، صاحب خـــــــويش را گفتم سيد عـــــرب كيست؟ گفت: عبدالمطلب. پس من اندر رفتم به مكه زنان را ديدم كه بستده بودند فرزندان قريش را و هر كسي چيزي يافته و باز ميگشتند. من عبدالمطلب را ديدم كه همي گفت از زنــان بني سعد كيست كه فرزند مرا بپرورد؟ من گفتم منم. گفت چه نامي؟ گفتم حــليمه. گفت بَخ بَخ راست تو پروري. گفتم كه هر چند كه پدر ندارد، اين خواب من و آن چه ديدم به عيان و مرا گفتند خطا نگردد. با او برفتم و او دامن كشان از پيش من همي رفت تا به حجـــره آمنه در بگشاد، چنان كه گفتم در بهشت گشاده گشت از طيب، و مرا اندر آورد. آمنه را بديدم چون مـــــــاه بدر، يا چون كوكب دري، و بدان حجره اندر بردند مرا. بوي خوش به سرم بر شد. چنان كه گفتم كه مگر مرده بودم و اكنون زنده گشتم و اين روح بود. نگاه كردم، محمد ص را ديدم به خـــواب اندر، به صوفي سپيد كه دانستي كه صنعت مخلوق نيست انــدر پيچيده و به حرير اندر نوشته و حرير سبز، و بر بوي و لون هر جامه پيدا كه صنعت ايزد تعالي است نه صنعت مخلوق و به خواب اندر شده. چون من آن نور و بهاء او بديدم، خواستم كه جان اندر پيش او نثـــار كنم. دل نداد كه او را بيدار كردمي، پستان خواستم كه فرا لب او برم، او بخنديد و چشــم باز كرد. نور از چشم او برآمد و بر شد تا آسمــــان. من متحير بماندم و در ميانه چشم او بوسه دادم و پستان راست خويش بدو دادم. بخــــــورد، خواستم كه چپ او را دهم، ابا كرد و نگرفت. ابن عباس گويد كه او عليه السلام عدل بود و دانست كه او را شريك است، چپ او را بگذاشت.
باز او را بپذيرفتم و برگرفتم و نزديك يار خويش آوردم چون او را بديد، ايزد تعالي را ساجد گشت و گفت هيچ كس به خانه از ما توانگرتر باز نگردد
از کتاب تاریخ سیستان
ارسالی هنگامه زهرا فروغ |