Home || Herat || Music || Photo || Index

حکایت طبیبی ادیب اسماعیل

 




در عهد ملكشاه و بعضي از عهد سنجر، فيلسوفي بود به هرات، و او را اديب اسمــــــاعيل گفتندي. مردي سخت بزرگ و فاضل و كامل اما اسباب او و معاش او از دخل طبيبي بودي. و او را از اين جنس معالجت نـــــادره بسيار است. مگر وقتي به بازار كشتاران برميگذشت. قصابي گوسفندي را سلخ ميكرد و گاه گاه دست در شكم گوسفند كردي و پيه گرم بيرون كردي و همي خورد! خواجه اسماعيل چون آن حالت بديد، در برابر او بقالي را گفت كه اگر وقتي اين قصاب بمرد، پيش از آن كه او را به گور كنند، مرا خبر كن! بقال گفت: سپاس دارم چون اين حديث را ماهي پنج شش برآمد، يكي روز بامدادي خبر افتاد كه دوش فلان قصاب بمرد به مفاجا بيهيچ علت و بيماري كـــــــه كشيد و اين بقال به تعزيت شد. خلقي ديد جامه دريده، و جماعتي در حسرت او همي سوختند كه جوان بود و فرزندان خرد داشت. پس آن بقـــال را سخن خواجه اسماعيل ياد آمد. بدويد و وي را خبر كرد. خواجه اسماعيل گفت: دير مرد! پس عصا برگرفت و بدان سراي شد و چادر از روي مرده برداشت و نبض او در دست بگرفت و يكي را فرمود تا عصا بر پشت پاي او همي زد. پس از ساعتي وي را گفت: بسنده است پس علاج سكته آغاز كرد و
روز سوم مرده برخاست و اگر چه مفلوج شد سالها بزيست. پس از آن، مردمان عجب داشتند. و آن بزرگ، از پيش ديده بود كه او را سكته خواهد بود.

ابواافضل بیهقی

ارسالی هنگامه زهرا فروغ

Copyright Herat.Co.Uk Inc All Rights Reserved.