|
حكايت ديوانه و حلواگر
ديوانه اي بود در شهر نشاپور به دكان حلوا گري شد و گفت: يا استاد! لوزينه داري؟ گفت: بلي. گفت: به كافور و گلاب آغشته است؟ گفت: بلي. گفت: به بادام و شكر آبادان هست؟ گفت: بلي. گفت: از بهر چه نگاه ميداري؟ چرا نخوري؟ به بهاي آن، خوشتراز آن چه خواهي خريد؟
اي كسي (كه) در بيع دين حق بـــه بازار دنيا ميشتابي، بنگرتا به بهاي آن نيكوتر از آن چه يابي. اي كسي (كه) يوسف را به جوي زر فـــروختهاي، روزي باشد كش به جـــــــان و دل خريداري كني و نيابي. اي كسي(كه) دين را براي جوي فروختهاي، روزي بــاشد(كه) به جان و دل خريداري كني، نتواني .
حكايت ملك و الموت و سليمان
روايت كنند كه ملك الموت روزي پيش سليمان داود شد و مردي پيش وي نشسته بود چند بار تيز در وي نگريست و بيرون شد. گفت يا رسول الله اين مرد كه بود كــه چنين تيز در من نگريست؟ گفت ملك و الموت بود! گفت ترسم كه مرا بخواهد برد مـــرا از دست وي برهان بفرماي تا مرا در ناحيت هندوستان برند تا باشد كه مرا باز نيابــــد. سليمان عليه السلام باد را بفرمود تا وي را به هندوستان برد. چون ساعتي بـــــود ملك الموت در پيش سليمان شد. سليمان عليه السلام گفت چه سبب بود كه تيز در آن مرد نگريستي؟ گفت عجـب ميداشتم كه حق تعالي مرا فرموده بود كه جان وي را بردار بــــــــــــه هندوستان، و وي از هندوستان دور بود تعجب ميكردم كه اين حال چگونه خواهد بود؟ چون از پيش تو برفتم، به هندوستان شدم، وي را آنجا دريافتم، جان وي برداشتم .
امام محمد غزالي
ارسالی هنگامه زهرا فروغ |