|
روزي درويشي به میمنه رسيد و همچنان با پاي افراز پيش شيخ ما آمد و گفت: اي شيخ! بسيار سفر كردم و قدم فرسودم نه بياسودم و نه آســـوده اي را ديدم.
شيخ گفت: عجب نيست! اين سفر كه تو كــــردي، مراد خود جستي. اگر تو در اين سفر نبوديي و يك دم به ترك خود بگفتيي، هم تو بياسودي و هم ديگران بياسودندي. زندان مرد، بود مرد است چون قدم از زندان بيرون نهاد، به راحت رسيد.
محمد بن منور
|