|
خليفه بغداد با عربي كه از باديه برآمده بود و هرگز شهر نديده و به مجلسي نرسيده، از يك طبق طعام ميخورد: ناگاه نظر خليفه بر لقمه وي افتاد و مويي به چشم وي درآمد. گفت: اي اعرابي! آن موي را از لقمه خود دور كن اعرابي لقمه را بر خوان نهاد و دست باز كشيد و گفت كسي كه چندان در لقمه مهمان نگرد كه موي را بيند، از خوان او طعام نتوان خورد!
عربي بر سر خوان خليفه حاضر شد هريسه آوردند. خليفه او را همكاسه خود كرد و پيش خليفه روغن بسيار بود و پيش عرب خشك بود، به سر انگشت جوي ساخت تا روغن به طرف او روان شد. خليفه اين آيت خواند كه: اخرقتها لتغرق اهلها آيا سوراخ ميگرداني كشتي را غرقه گرداني اهل آن را؟ عرب اين آيت خواند كه:فسقناه الي بلد ميت يعني پس ما برانديم ابر پر آب را به زمين مرده افسرده، تا به آن آب، زمين مرده را زنده گردانيم!
عربي بدوي، گرسنه از باديه برآمد، بر لب آبي رسيد، ديد كه عربي ديگر انبان پر گوشت از پشت باز كرده و سر آن بگشاده و پاره پاره نان و گوشت بيرون ميآورد و ميخورد. بدوي آمد و در برابر وي بنشست. عرب در اثناي چيز خوردن سر برآورد و عربي را در برابر خود نشسته ديد، گفت يا اخي از كجا ميرسي؟
گفت: از قبيله تو، گفت بر منازل من گذر كردي؟ گفت: بلي، بسي معمور و آبادان ديدم. عرب مبتهج شد و گفت: سگ مرا كه بقاع نام دارد ديدي؟ گفت: رمه تو را عجب پاسباني ميكند كه از يك ميل راه، گرگ را مجال آن نيست كه پيرامن آن رمه گردد. گفت پسرم خالد را ديدي؟ گفت: در مكتب، پهلوي معلم نشسته بود و به آواز بلند قرآن ميخواند. گفت: مادر خالد را ديدي؟ گفت: به به مثل او در تمام حي زني نيست به كمال عفت و طهارت و غايت عصمت و خدارت. گفت شتر آبكش مرا ديدي؟ گفت: بغايت فربه و تازه بود چنان كه پشتش به كوهان برابر شده بود. گفت: قصر مرا ديدي؟ گفت: ايوان او سر به كيوان رسانيده بود، و من هرگز عاليتر از آن بناي نديده ام. عرب چون احوال خانمان معلوم كرد و دانست كه هيچ مكروهي نيست، به فراغت نان و گوشت خوردن گرفت و بدوي را هيچ نداد و بعد از آن كه سير بخورد، سر انبان محكم ببست. بدوي ديد كه خوشامد گفتن او نتيجه نبخشيد، ملول شد. درين محل سگي آنجا رسيد. صاحب انبان، استخواني كه از گوشت مانده بود پيش او انداخت و برخاست تا انبان به پشت بركشد و برود. بدوي بيطاقت شد و گفت: اگر سگ تو بقاع زنده ميبود، راست به اين سگ ميمانست! عرب گفت مگر بقاع من مرده است؟ گفت: بلي در پيش من مرد، بقاي عمر تو باد. پرسيد كه سبب مردن او چه بود؟ گفت: از بس كه شش شتر آبكش تو بخورد، كور شد بعد از آن بمرد. گفت: شتر آبكش مرا چه آفت رسيده بود كه بمرد؟ گفت او را در تعزيت مادر خالد كشتند. گفت: مگر مادر خالد بمرد؟ گفت: بلي، گفت: سبب مردن او چه بود؟ گفت: از بس كه نوحه ميكرد و سر بر گور خالد ميكوفت مغزش خلل يافت. گفت مگر خالد من بمرد؟ گفت: بلي. گفت: سبب مردن او چه بود؟ گفت: قصر و ايواني كه ساخته بودي به زلزله فرود آمد و خالد در زير آن بماند. عرب كه اين اخبار موحشه استماع نمود، انبان نان و گوشت به صحرا افكند و با واويلاه، و اثبوراه، وامصيبتاه راه باديه گرفت، بدوي انبان را بربود و فرار نمود و به گوشه يي رفت و بقيه نان و گوشت را بخورد و به جاي دعاي طعام گفت: خاك آلوده مگرداناد خداي، مگر بيني لئيمان را.
از فخر الدین علی صفوی
|